بیزارم ....
بیزارم...
به ناچار بیزارم...
از معلمی که کتاب فروغم را خورد...
از معلمی که فریدونم را تحویل مدیر داد...
از مدیری که فریدونم را خورد...
از ناظمی که دفتر عقایدم را پاره کرد...
از ناظمی که عقایدم را خورد...
بیزارم از روز تولدم!
از ناظمی که تولدم را خورد...
از ناظمی که کیکم را تحویل مدیر داد...
از مدیری که کیکم را خورد...
بیزارم از دبیر دین و زندگی ام...
از دینش که دروغ است...و از زندگی اش...
که خورد...
از مانتوی بلند سبزش که سنبل نجابت است...
و از همکار مردش که نجابتش را خورد..
بیزارم از برادری که حق خواهر یتیمش را خورد...
و از چادر کش دار مریم...
و از پسر عموی هرزه اش که دیشب بکارتش را خورد...
بیزارم از دبیر تاریخمان که تاریخ ملی شدن نفت را فراموش کرد...
و از فرط فراموشی کتاب تاریخش را خورد...
بیزارم از روزهای اوج ایران... و از مرد دروغگوی قد کوتاه...
از همانکه نام ایران را نگه داشت
و روزهای اوجش را خورد...
بیزارم از گربهء پیر ۷ هزار ساله
و از بچه موش همسایه که گربهء پیرمان را خورد!
و بیزارم از دختر ۶ ساله ای که که با مرد عشق و رحمت زفاف میکند...
و مردی که عشق و رحمتش را
خورد...
وبیزارم از تریلی ۱۲ چرخی که پدرم را له کرد...
و سرنوشتی که پدرم را خورد...
و از بزگواری مادری که جوانی اش را خورد...
و از تو...
از مردی که روبه رویم نشست و "دوستت دارمش" را خورد...
و از خودم...
که خودش را خورد..
و از دختری که حالا بدجور خُرد است...
خُردِ خُردِ خُرد!
" این پست رو به عشق اون دخترای نجیبی گذاشتم که از دنیای کثیف ما متنفرن "





سلام