نکات جالب و شنیدنی از کاخ سفید ( whitehouse )
بارسلون شهر زیبای کاتالانها، شهر گائودی، شهر فوتبال، شهر آفتاب و دریا، و بزرگترین فرزند مدیترانه است.
بارسلون همان است که از یک شهر اروپایی انتظار دارید؛ دریا و ساحل، رستورانها و کافههایی که تا پاسی از شب گذشته بازند، خیابانهای پر توریست، آثار دیدنی و موزهها، آثار معماری معروف، خرید و تفریح. بارسلون شهریست برای همه؛ شهری پر جنبوجوش و شاد و زیباست و هر چند روزی هم که آنجا بمانید، باز هم جایی برای دیدن دارد. میتوانید تمام وقتتان را به استراحت کردن ، شنا و آفتاب بگذرانید و عصرها، بعد از خرید کردن از مغازههای رنگارنگ شهر، در رستورانهایش مهمان غذاهای خوشمزهی اسپانیایی باشید و از زنده بودن شهر در شبها لذت ببرید؛ یا میتوانید توریست نقشه بهدست فعالی باشید و موزهها و آثار دیدنی را یکی پس از دیگری ببینید و عکس بگیرید و باز هم وقت کم بیاورید. معمولاً انتخاب توریستهایی که برای اولین بار به این شهر سفر میکنند، ترکیبی از هر دو است. بارسلون با همهی تفاوتهای فرهنگیاش با سایر شهرهای اسپانیا (زبان، فرهنگ و نژاد کاتالانها که متفاوت از سایر اسپانیاییهاست) از زیباترین و رویاییترین شهرهای این کشور است.

اسامی در ادامه مطلب
من اگه دختر بودم
به اولین خواستگارم جواب مثبت می دادم .
مردی که با دلار 3300 تومنی
جرات کنه بره خواستگاری،
در آینده جرات همه کاری خواهد داشت

به عقيده اکثر تاريخ نگاران ، قاجاريه در اصل طايفه يي از نژاد مغول بودند، که همراه با چنگيز و جانشينان مهاجهم او به کشورهاي اسلامي آن روزگار آمده ، در « ايران » ، شامات و مخصوصآ در حدود ارمنستان مستقر شده بودند. اين طايفه به هنگام تشکيل سلسله صفويه به ياري شاه اسماعيل صفوي ، مؤسس اين سلسه ، شتا فتند . پنجاه سال بعد ، در زمان شاه عباس اول ملقب به « کبير » ، که پنجمين پادشاه سلسله صفوي بود ، قاجاريه براساس مقاصد سياسي – نظامي خويش از محل اصلي خود به نقاط مختلف کوچ داد و به مرور زمان، آن دسته از قاجاريه که به منظور جلوگيري از دستبرد هاي ترکمانان در استرآباد و گرگان مستقر شده بودند ، در اواخر عهد صفوي قدرت و شوکت بسيار يافتند و چابک سوران در ظهور « نادر » که از نوابغ عصر خود بود ، در ارتش جهانگشاي او نقش مهمي داشتند و حکومت استر آباد و گرگان نيز معمولا در دست بزرگان طايفه بود . « نادر » که در پايان عمر خود دچار جنون قدرت شده بود ، بعد از دوازه سال سلطنت و آن همه فتوحات نمايان در ماوراي مرزهاي ايران ، سرانجام به دست سران « قزلباش » که از فرماندهان سپاه او بودند ، کشته شد و با مرگ او ، که در 257 سال پيش اتفاق افتاد ، بار ديگر خان هاي مدعي سلطنت و سران ايلات و عشاير براي تصاحب تاج و تخت به جان هم افتادند . در روزگار قديم تغيير سلطنت هميشه با آشوب ها و قتل و غارت ها و جنگ ها ي خونين همراه بود . خونها ريخته مي شد و خانمان ها برباد مي رفت و هميشه ملت مظلوم ، وجه المصالحه مناقشات اهل قدرت بود تا ظالمي برود و ظالمي ديگر به جاي او بنشيند . باري « نادر » که کشته شد ، رقيبان به جان هم افتادند . جنگ هاي خونين مدعيان سلطنت يازده سال نمام به طول انجاميد و سرانجام از مدعيان تاج و تخت ايران دو نفر بيشتر باقي نمانده ، يکي از اين دو « محمد حسن خان قاجار ، پدر آقا محمد خان ، مؤ سس سلسله قاجاريه ، بود که بر سواحل خزر و شمال ايران تا اصفهان مستولي بود ، و ديگري کريم خان زند که بر فارس و قسمتي از ايران غربي فرمانروايي داشت . اما تقدير چنان رقم ده بود که محمد حسن خان با وجود فتوحات درخشاني که کرده بود به دست خودی ها کشته شود و چنين شد . « آقامحمد خان » قاجار ، بعد از کشته شدن پدر، از بيم دشمنان خانوادگي که قصد جانش را داشتند به « صحراي يموت » گريخت و نزد ترکمانان پناه جست و بعد از چهار سال دربدري و آوارگي به دربار کريمخان زند برده شد و « خان زند » او را تحت حمايت خود گرفت و با خود به شيراز برد . « آقا محمد خان قا جار » ، که در کودکي به وسيله دشمنان پدرش « مقطوع النسل » شده بود، تا هنگامي که ساعات عمر « خان زند » به شمارش افتاد به گروگان در دربار کريمخان بود، و چون به وسيله يکي از زنان حرم که با او نسبتي داشت از مرگ قريب الوقوع خان زند با خبر شد ، تصميمي بموقع گرفت ، منتظر مرگ کريمخان نماند ، خان را مرده انگاشت و با چند تن از سران قاجاريه ، که مثل خود او در دربار کريمخان گروگان بودند ، بي خبر از شيراز گريخت و به تاخت خود را به دهکده « تهران » رسانيد ، يعني همان دهکده يي که مقدر بود پايتخت جديد ايران باشد . اين واقعه در 1193 هجري قمري ، يعني 225 سال پيش اتفاق افتاد .



گویند که زمانی در شهری دو عالم می زیستند . روزی یکی از دو عالم که بسیار پرمدعا بود کاسه گندمی بدست گرفت و بر جمعی وارد شد و گفت :
این کاسه گندم من هستم ! ( از نظر علم و ... ) و سپس دانه گندمی از آن برداشت و گفت :...
و این دانه گندم هم فلان عالم است !
و شروع کرد به تعریف از خود .
خبر به گوش آن عالم فرزانه رسید . فرمود به او بگوئید :
آن یک دانه گندم هم خودش است من هیچ نیستم...


دو سالی بود دست به قلم نشده بودم
اصلا دل و دماغ نوشتن و ثبت کردن اوضاع و احوالم رو نداشتم
یه روز خیلی اتفاقی سر از کافی نت در آوردم
هوس کردم برم توی فضای مجازی و یه چرخی اون حوالی بزنم
پشت یه سیستم نشستم و شروع کردم به سرچ کردن و وبگردی...
چن دقیقه ای گذشت
خسته شدم و خواستم از جام بلند شم که چشم به یه لینک افتاد
اسمش برام جذابیت خاصی داشت
دغدغه های دو زن زیبای مردادی
جذابیتش برای زن های زیباش نبود
بلکه بخاطر دغدغه ها و مردادی بودنش بود
آخه منم مردادی هستم![]()
کلیک کردم
پیش فرضی که توی ذهنم داشتم یک وب ساده و با تصاویر گل و اشک و شبنم بود...
ولی وقتی چشم به اولین پست وب خورد روی جای خودم میخکوب شدم![]()
پسرک ارضا شد و بیرون کشید از رابطه ...
دخترک اما باردار شده بود
از خاطره ....
تنم لرزید...
به چشام شک کردم ... بیشتر دقت کردم ... درست می دیدم
یک متن بسیار زیبا جلوی چشام قد علم کرده بود و خودنمایی میکرد
اولین بارم بود که یک پست رو چند بار میخوندم...
چقد کوتاه... چقد گیرا ... چقد زیبا...
بی اختیار گفتم : آفرین دختر ... آفرین ...
بعد از این اتفاق ساده ولی مبارک تصمیم گرفتم یه وب بسازم
یه وب که بتونه حرفا و اعتقادها و سطح فکریم رو به دیگران منتقل کنه
حالا هم تقریبا یک سال از اون اتفاق میگذره
و حاصل کار این حقیر این صفحاته که روبروی شماست
توی این یک سال با خیلی ها آشنا شدم
دوستای خیلی خوبی پیدا کردم مثل حسین و گوهر و محدثه و ...
و خواهری مثل سحر که تمام دنیای داداشش شده
این همه اتفاق خوب رو مدیون دختری از جنس احساس و عاطفه هستم
ر ز ی ت ا ازت ممنونم

کسى که کلمات را با فاصله و باز مى نویسد خیلى راحت با دیگران رابطه برقرار کرده و خیلى ساده و بى تکلف و مستقیماً به دیگران نزدیک مى شود…

اون زمونا همه دخترا دختر بودن !!!!
هیچ دختری شب زفاف که میشد مرد نبود !!!!
همه چادر نماز داشتن!!!
اون روزا دخترا میرفتن سقاخونه و شمع روشن میکردن !!!!
همه مداد دستشون بود و انشا مینوشتن !!!!
یادمه وقتی اولین ماشین دودی وارد شهرمون شد همه چادر نمازها دودی شدن !!!
دخترا سبیل نداشتن اما مرد شدن !!!!
مداد ها جاشون با رژ لب عوض شد !!!!
سقاخونه شد خونه خالی !!!!
حال دخترا شد حالی به حالی !!!!
اون روزا رو من نبودم !!!!
اینا رو فقط شنیدم !!!!
(دختر ایرونی به خودت بیا چادر تو جانشین چادر پاک فاطمه (س) شده چشم خدا به توست )
خواهش میکنم در مورد این پست فقط نظر مربوط به موضوع رو بذارین
از خودم - مرداد ۹۱
این مرد که 72 سال دارد نزدیک به 43 سال است از گازوئیل به عنوان دارویی شفا بخش یاد میکند و ماهانه مقدار سه تا 3/5 لیتر گازوئیل مصرف میکند.
«چن ججون» كه به تنهايي در مناطق دورافتاده چين زندگي ميكند، عادت به نوشيدن گازوئيل دارد تا بدين وسيله خود را از دردهاي جسماني دور كند.
او اولين بار در سال 1969 ميلادي زماني كه دردي در قفسه سينهاش احساس كرد، براي تسكين دردش انواع مختلفي از داروها را مصرف كرد كه بيفايده بود. اما پس از نوشيدن اولين فنجان گازوئيل متوجه شد كه درد قفسه سينهاش به حدي زيادي كاهش يافته است.
پزشكان پس از معاينه «چن» اظهار داشتند بدن او نسبت به گازوئيل ايمني پيدا كرده است كه در غير اين صورت تاكنون كشته شده بود.
منبع:برترین ها
تو ترافیک گیر کرده بودیم که یه BMW 530 اومد بغلمون, به بابام گفتم بابا یه دونه
از این بی ام و ها بگیر، بابام گفت ماشین ماشینه دیگه چه فرقی داره..؟
ببین الان هم ما تو ترافیک گیر کردیم هم این یارو....!! یعنی خداوکیلی تا حالا
اینجوری قانع نشده بودم...
تو این تبلیغه میگه، فلان صابون %۹۹ باکتریها رو میکشه. من از همینجا
به اون %۱ باکتری، به خاطر این ایستادگیِ پر غرور و پر افتخارشون تبریک میگم...
ما به یکی گفتیم خدا به زمین گرم بِزَنتت ، نام برده الان روی شن های سواحل آنتالیا
داره آفتاب میگیره . فک کنم سوتفاهم شده با خدا !!
ﺍﺯﺷﻨﯿﺪﻥ"ﻋﺰﯾﺰﻡ"! ﺩﺭﺻﺤﺒﺘﻬﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ ﺫﻭﻕ ﻧﮑﻨﯿﻦ ﺑﻪ ﻋﻄﺴﻪﯼ ﮔﺮﺑﻪﻫﺎ
ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﻭﺍﮐﻨﺶ ﺭﻭ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽﺩﻥ!!!
میگن اگه می خوای عیب و ایراد یه دختر رو بفهمی برو پیش دوستاش ازش تعریف کن!!!
برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است… وگرنه هر
ماهی مرده ای هم میتواند از طرف موافق جریان آب شنا کند…
قويترين "مرد" دنيا هم كه باشي محتاجي! محتاج اشكهاي عاشقانه
يك "زن" كه از چشمهاي نگرانش بروي كوير زخم هايت ببارد!و اين تنها التيام است
دنیا را بد ساخته اند … کسی را که دوست داری ، تو را دوست نمی دارد …
کسی که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمی داری … اما کسی که تو
دوستش داری و او هم تو را دوست دارد … به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند …
شرافت مرد هم چون بکارت یک دختر است اگر یکبار لکه دار شد دیگر جبران پذیر نیست.
چوپان قصه ی ما دروغگو نبود ، او تنها بود و از فرط تنهایی فریاد گرگ سرمیداد ،
افسوس که کسی تنهایی اش را درک نکرد و در پی گرگ بودند و در این میان
فقط گرگ فهمید که چوپان تنهاست
تو زندگي به هيچ چيز زياد اعتماد نکن حتي سايه ات ، که جاهاي تاريک تنهات مي ذاره...
اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند دیگر گوسفند نمی درند
به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کن
در جنگلی که چوپان ، سگ گله را از غذا خوردن تحریم میکند سگ با گرگ ها
همدست میشود و گوسفند ها چاره ای جز مردن ندارند بر فراز چنین بیشه ای
لاشخورها مدام درحال پروازند و روباه ها سلطان جنگلن
جنس مخالف برای رفع هوس های زود گذر نیست برای لذت بردن از با هم بودنه به
سلامتی همه اونایی که عشق رو با هوس اشتباه نمیگیرن. . .
از درد های کوچک است که آدم می نالد وقتی ضربه سهمگین باشد ، لال می شوی ...
واقعا عشق ؛ صداي تاپ تاپه قلبه ، يا تق تق و جيرجير تخته ؟!"
احساسى که موقع شکست عشقى بهت دست میده، مثل احساسیه که وقتى براى اولین بار سیگار میکشى، دارى…! احساس میکنى بزرگ شدى… ولى تـحــقــیــر شدی
عاشق میگه : اگه اتفقی برات بیوفته من میمیرم رفیق میگه اگه بمیرم هم نمی زارم برات اتقافی بیوفته به سلامتی هرچی رفیقه با مرام
خدایا! • خورشید را به من قرض میدهی ؟ • از تو كه پنهان نیست • سرزمین خیالم سالهاست یخ بسته است.. مگذار که زندگیم نیز یخ بزند

عکس این پست رو فقط به عشق بوسیدن کسی که خودش میدونه کیه !!!! گذاشتم !!!!

چند روز قبل با يکی از اقوامم در ايران صحبت می کردم که سربازيش را در راهنمايی و رانندگی و در يکی از محله های جنوب شهر تهران ميگذراند. از خاطراتش که تعريف کرد کلی خنديدم و همين الان هم که يادم می افتد باز هم می خندم.
می نويسم شايد برای شما هم جالب باشد و کمی بخنديد.
کلاه ايمنی: در يکی از روزهای پائيزی موتور سواری از دور می امد و سرش بطور غير عادی ای برق ميزد. خيره که شدم و وقتی نزديکتر شد ديدم روی سرش قابلمه گذاشته و با کش به زير گردنش بسته!
نيمه شعبان: نزديک نيمه شعبان بود و شب. با چند تا از بچه های راهنمايی رانندگی وايساده بوديم يکی ار بچه ها جليقه های چراغ دار پوشيده بود که ناگهان يک موتوری در حاليکه از کنارمان رد می شد گفت:«جناب سروان نيمه شعبون جايی قول ندی!»
بچه های خوب: يکروز دو تا پسر بچه بعلت ترافيک نميتونستن از خيابون رد شن٬ در حاليکه دستشان را گرفته بودم و از خط کشی رد ميکردم سعی ميکردم توضيح بدم که چقدر از روی خط کشی رفتن و رعايت قوانين راهنمايی و رانندگی مهم است و انها هم ساکت گوش ميکردند٬ وقتی به آنطرف رسيديم و دستشان را ول کردم و خواستم برگردم شنيدم يکی به ديگری ميگفت:«اه ... چقدر حرف ميزد٬ سرم رفت!»
جريمه: يکروز يک ماشينی رو که جای ممنوع پارک کرده بود جريمه کردم٬ صاحبش که خانمی بود اومد و عصبانی گفت:«کدوم ديوثی منو جريمه کرده؟» جواب دادم:«خانم ما اينجا چند تا ديوث هستيم نميدانم منظورتان کدوم ماست!» خانم عصبانی گفت:«خودت رو مسخره کن.»
سيبيل: يکروز دختری داشت ورود ممنوع می رفت که نگهش داشتم و جريمه اش کردم. وقتی داشتم مينوشتم گفت:«آره بنويس بيچاره٬ اين مبلغ پول يک ساعت آرايشگاه رفتنمه.» منهم در جوابش گفتم:«پس شما که اينقدر وضعت خوبه يه فکری هم بحال سيبيلات کن.»
دمپايی: يکروز که سر پست داده بودم واکسی کفش هام رو واکس بزنه همکارم زنگ زد که فلانی سر پست باش که دارن ميان از هولم با دمپايی واکسی دويدم سر پستم. وقتی جناب سر هنگ اومد نمی دونست بخنده يا ژست عصبانی بگيره. سرش رو تکونی داد و گفت:«فلانی تو خودت بودی چه ميکردی؟»
لطف: يکروز يک موتوری که تو خیابون محل وظيفه ام دکانی داشت ميخواست لطف کنه و منو تا يه مسيری برسونه. تو راه گفت:«خودمونيم جناب سروان٬ شما افسر های راهنمايی رانندگی آدمهای گهی هستيد.» مونده بودم جواب چی بدم...



هر کشوری وشهری واسه خودش یه نمادی داره (بعضی هاشون چندتا) این نمادها ارتباط زیادی با فرهنگ کشورشون دارن . مثل میدون آزادی -برج میلاد که نماد تهرانن یا سی و سه پل که نماد اصفهانه و......
من می خوام معرفی کشورا ونمادهاشونو شروع کنم هرکس اطلاعاتی داره کمکم کنهعکسها در ادامه مطلب

وقتی مامور ثبت میومد ، اعضای خانواده رو زیاد میگفتند. مثلا اونی که اعضای خانوادش 4 نفر بودند تعداد رو 8 نفر میگفت و 8 سکه نقره میگرفت . و مامور ثبت بعد از دادن 8 سکه نقره ، یه پلاک رو سر در خونه نصب میکرد و تعداد اعضای خانواده رو روی اون حک میکردند . خلاصه بعد از اتمام سر شماری مردم سخت خوشحال بودند که سر منصورو کلاه گذاشتن . اما بلافاصله بعد از اتمام سر شماری خلیفه حکمی صادر کرد که : به منظور حفظ مملکت و دفاع از کیان کشور و ایجاد امنیت ما خلیفه مسلمین تصمیم گرفتیم که بر گرداگرد شهر دیوار بکشیم . بنابر این هر یک از سکنه شهر میبایست برای تامین امنیت یک سکه طلا پرداخت نماید . بیچاره مردم شهر تازه فهمیدند چه خبره. حالا اونی که تعداد اعضای خانواده رو زیاد گفته بود و یک سکه نقره گرفته بود بایستی به ازای اون یه نفر یه سکه طلا که قیمتش بیشتر از سکه نقره بود می پرداختند .
وقتی من ۲ ساله شدم پدرم ۳۲ ساله شد یعنی ۱۶ برابر من
وقتی من ۳ ساله شدم پدرم ۳۳ ساله شد یعنی ۱۱ برابر من
وقتی من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ ساله شد یعنی ۷ برابر من
وقتی من ۱۰ ساله شدم پدرم ۴۰ ساله شد یعنی ۴ برابر من
وقتی من ۱۵ ساله شدم پدرم ۴۵ ساله شد یعنی ۳ برابر من
وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم ۶۰ ساله شد یعنی ۲ برابر من
میترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر بشم

اینم عکس هفته


1-خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود،
بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟
۲- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس هایی در کمد داشتی ،
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟
۳- خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود،
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوش آمد گفتی؟
۴- خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می کردی،
بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟
۵- خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی،
بلکه از تو خواهد پرسید برای چندنفر دوست و رفیق بودی؟
۶- خداوند از تو نخواهد پرسید میزان درآمد تو چقدر بود،
بلکه از تو خواهد پرسید آیا فقیری را دستگیری نمودی؟
۷- خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود،
بلکه از تو خواهد پرسید آیا سزاوار آن بودی وآن را به بهترین نحو انجام دادی؟
۸- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار می شدی،
بلکه از تو خواهد پرسید که چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟
۹- خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی رستگاری بپردازی،
بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به عمارت بهشتی خود خواهد برد.
۱۰- خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مطلب را برای دوستانت نخواندی،
بلکه خواهد پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی می کردی؟
یک زن انگلیسی به همراه همسرش به مناسبت جشن تولد ۶۰ سالگی اش به پارک حیوانات در آفریقا رفت. او به همراه مامور پارک به داخل قفس چیتا ها رفت و مشغول انداختن عکس یادگاری با آنها شد.
اما پس از چند دقیقه یکی از حیوانات خشمگین شده و به طرف این زن حمله می کند:
سرانجام ماموران موفق می شوند این زن را از چنگال حیوان آزاد نمایند.
