دو دیوانه

می خواهم از این آینه ها خانه بسازم

یک خانه برای تو جداگانه بسازم

 

یک خانه ی صحرایی بی سقف پُر از گُل

 با دور نمای پَر پروانه بسازم

 

من در بزنم ، باز کنی ، از تو بپرسم

آماده ای از خواب تو افسانه بسازم؟

 

هر صبح مربای غزل ، ظرف عسل ، من

 با نان تن داغ تو صبحانه بسازم

 

شاید به سرم زد ، سر ظهری ، دم عصری

 در گوشه آن مزرعه میخانه بسازم

 

وقتی که تو گنجشک منی ، من بپرم باز

یک لانه به ابعاد دو دیوانه بسازم

 

می ترسم از آن روز خرابم کنی و من

 از خانه آباد تو ویرانه بسازم

جنازه متحرک

 

 

در من جنازه ای متحرک بود با خواب های قی شده سر می کرد

در تو سری که می زند از دیوار... و قرص هات داشت اثر می کرد

با فلسفه به حکم شکم سیری، با منطق شکسته ی تعمیری!

شب ها درخت سرو اساطیری در باغ، واردات تبر می کرد

استاد از ازل به عدم می رفت، از کوچه ی بغل به حرم می رفت

تا از شکم به زیر شکم می رفت، اردک اگر نبود پسر می کرد!!

ماهی شدی به وسوسه ی اِشراق! شب های درک هستی و استفراغ

رگ می زدی به تیغ ترین برّاق! خون، کوسه را اگرچه خبر می کرد

با بنگ در میان جنون رفتن، با یک سرنگ داخل خون رفتن

با شال سبز تلویزیون رفتن!!... پرواز روی بالش پر می کرد!

از اوّلی و سینی ِ بی چایی، از دوّمی و فکر خودارضایی

سیگار می کشید به تنهایی، گریه به یاد هر دو نفر می کرد

تردید شعله در دل فندک بود، درک یقین به واسطه ی شک بود

هر روز توی کار کنیزک بود، شب ها کدو به آلت خر می کرد

آماده بود آهن و سنگ و چوب، در فال ها مکان و زمانی خوب

شام و زن و بساط تل و مشروب... تا آخرین چریک، خطر می کرد!

از اینکه باز عاشق من باشید، تا بچه ای که زیر خودش شاشید

مغز مرا به پنجره می پاشید، قلب مرا جنون زده تر می کرد

پاییز بود و در تو بهاری داشت، آوازهای گریه درآری داشت!

من بود و با نگاه تو کاری داشت، مستی که توی کوچه گذر می کرد

در انتظار صوت و صدایی بود، در انتظار حرکت پایی بود!

خوابیده بود و فکر رهایی بود، یک روز از این دیار سفر می کرد...

 

" سید مهدی موسوی "

گوهر ناياب

از آن اميدوار وعده فردا کني ما را
که با اين شيوه حالي، از سر خود وا کني ما را
 
از آن خندي به روي مدعي همچون قدح اي گل
که گريان در ميان بزم، چون مينا کني ما را
 
تو گرمي از وفا با غير و من ميسوزم از غيرت
هلاک اي دوست، زين دشمن پرستي ها کني ما را
 
چنين گوهر به دست هر کسي آسان نمي افتد
مده از کف، که مشکل بعد از اين پيدا کني ما را
 
چه پرسي کز رخ و قدت کدامين خوبتر باشد؟
سراپا ناز من، حيران ز سر تا پا کني ما را
 
به جان، شرمنده لطف توايم اي چرخ بازيگر
که با آزار خود، بيزار از دنيا کني ما را
 
نهان در زير دامن، آتش سوزان نمي ماند
تو اي سوز محبت، عاقبت رسوا کني ما را
 
رهي، از بس کني توصيف صحراي جنون، ترسم
که آخر همچو خود مجنون آن صحرا کني ما را

١٣٢٠

رهی معیری

" من عاشق این غزلم . تقدیم به گوهر نایاب زندگیم "

اسم شب    " یک ترانه قدیمی"

 

 

 

نمیدونم کدوم لحظه دل دیونه مو دزدید؟

چطور شد بی صدا اومد؟ چطور اسم شبو فهمید؟

 

کجای قصه پیدا شد؟ شاید هم آرزوش بودم !

میپرسم دائم از چشمام چه شد که روبروش بودم؟

 

چه شبهایی تو رویاهام کنارت گریه می کردم

تو آغوشم که میخوابی فراموشم میشه دردم

 

اتاقم بی حضور تو مث یک قبر تاریکه

بدون تو چقد سخته چقد این کوچه باریکه

 

شریک شوق بیداری دلیل شب نخوابی ها

باید فکر اساسی کرد برای این خرابی ها

شعر از : آقای مشکوک

گفتي برو گفتم به چشم

گفتی برو ، گفتم به چشم
اين بود کلام آخرين
گفتی خداحافظ تو
گفتم همين ، گفتی همين
گريه نکردم پيش تو
با اين که پرپر ميزدم
با خون دل از پيش تو
رفتم و باز نيومدم
بازی عشق تورو جانانه باختم
مثه بازنده ی خوب
مردانه باختم
همه ی ثروت من تحفه ی درويش
نفسم بود که به تو شاهانه باختم
لبخند آخرين من
دروغ معصومانه بود
برای پنهان کردن
داغ دل ويرانه بود
من مات مات از بازيه
شطرنج عشق می امدم
شاه مهره ی دل رفته بود
من لاف بردن می زدم
من لاف بردن می زدم
قلعه ی دل
اسب غرور
لشکر تار و مار عشق
دادم به ناز رخ تو
اين همه يادگار عشق
گفتم ببر هر چی که هست
رقيب سخت چيره دست
گفتی تو مغروری هنوز
با فتح اين همه شکست
بازی عشق تورو جانانه باختم
مثه بازنده ی خوب
مردانه باختم
همه ی ثروت من تحفه ی درويش
نفسم بود که به تو مردانه باختم

یاران خیالی

فغان از زخم عریان شقایق
چه تلخه درد شلاق حقایق
غزل کز کرده و گوشه نشینه
تو خودسوزی رنج آور عاشق

مذهب تو مذهب من پر حرفهای حسابه
اما حرفائی که گاهی جاش تو حجم یه کتابه
اگه خواستن تو جرمه از گناهای کبیره
من نمیخوام اون کتابی رو که توش عاشق اسیره

نیاد اون لحظه الهی که تو رو از من بگیرن
تو هجوم بی ترحم باختن ما را ببینن
هر دوی ما بیگناهیم ریشه مون حبس یه خاکه
بردهء دین برای هم اما دستامون هلاکه

اگه مذهبا یکی نیست اما قلبامون یکیست
میون یه عالمه سنگ دو تا قلب شیشه ایست
چی میشه با ما نجنگن اگه قبله مون دوتاست
گردن عشق و زدن بدترین حکم خداست

بی تو بهتره نباشم بی تو دنیا نمی ارزه
اگه محروم از تو باشم زندگیم فقط یه فرضه
اسم ما را مینویسن بین یاران خیالی
مردم عاریه از عشق قلبا از عاطفه خالی

دیده بگشا

تو مرا می جویی؟!!!!!

من همانم شبنم شفاف بر آن تن نازک برگم!!!!

و که شاید...

     گل سنگی باشم لب این تالاب!!!

یا مثال مرغی پرگشوده در باد....            

   

   روح من در کالبد امواج است...

من صدای بارانم...

و در این جنگل تن سبز بی تکرار...

                                     هر صبح میخروشم از کوه...

هرچه هستم

با تو

چون نسیم آزادم...

هیزم اگر نیست

مرا باکی نیست...

                            من ز عشق تو تنم سوزان است...

 

دیده بگشا...

دیده ام دیده توست...

با تو این منظره را می نگرم...

 از خودم - بهار ۹۱

عکسهای تالاب زیبای میانکاله در ادامه مطلب

ادامه نوشته

اشکهای آسمان

آسمان غرید...

پیرزن قابله با وحشت گفت :

 " وقت زایمان خورشید است "

            کودکی خردسالم

از این واژه گان چیزی نمیدانم

پشت دیوار کوچه باغی

     سیب سرخی در دست

بی هراس از غرش رعد

   میدوم تا خانه تو

                  کفشهایم پر از اشکهای آسمان

سینه ام پر شده از دل ضربه های دیدار

چه شبی شود امشب!!!!

میرسم

            نفسم بند امده از شوق

       دستانم میلرزند

زبانم خشکیده

 طمع بوسه دوشینه به لب دارم هنوز...

شهامتم در حجم تکه سنگی متراکم میکنم

   خواهم که پنجره اتاقت را نشانه روم

ناگاه

تماشای دو سایه مرا در جای خود خشکاند

       چه بوسه ای گرفت پسرک کدخدا !!!!!

 

متن از آقای مشکوک - بهار ۹۱

 

بکارت

 

شباهنگام...

به هنگام طعام...

میگفت مرد بقال با افتخار ...

اين روزها مردم دهکده ما...

هر شهدی را بی کره ام پس می زنند !!!

صبح فردا ..

در اولين ديدار ..

طفلک دخترک !

بکارتش را به پسرک بخشيد !!!

آن هنگام

که پسرک صدايش می زد " عسلم " 

 

شعر : آقای مشکوک

ای عجبا

 

ای عجبا چشـم ما روی تو را باز دید

تابـش رخسار تو پـرده شـب را دریـد

 

ای عجـبا زلـف تو دار مکـافـات شـد

یک دفعه را نام تو بانی خیرات شد

 

کام مرا نوش ده زان لب شیرین سخن

هوش که از سر پرید بر طبل جارت بزن

 

محـتسب شــهر را آگـه ز اسـرار کـن

عهـد مرا با خودت دم به دم انکار کن

 

در بر این محکـمه شـاکی ز اعمـال باش

زاغ دو صد ساله شو قیر شو و قال باش

 

شعر از : آقای مشکوک

 

برو ای دختر پالان محبت بر دوش

 در باور من فرقی نمی کند با من بخوابی یا دیگری ...

                                   محرم نباشی ...

                                                         فاحشه اییی.................!

 

برو ای دوست برو

برو ای دختر پالان محبت بر دوش

دیده بر دیده من ، مفکن و نازم مفروش

من دگر سیرم ... سیر ...

بخدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پست

تف بر آن دامن پستی که ترا پروردست

کم بگو جاه تو گو ؟ مال تو کو ؟ برده زر

کهنه رقاصه وحشی صفت زنگی خر

گر طلا نیست مرا ، تخم طلا ... مردم من

زاده رنجم و پرورده دامان شرف

آتش سینه صدها تن دلسردم من

دل من چون دل تو ، صحنه دلقکها نیست

دیده ام مسخره ی خنده ی چشمکها نیست

دل من مإ من صد شور و بسی فریاد است :

ضربانش : جرس قافله زنده دلان

طپش طبل ستم کوب ، ستم کوفتگان

چکش مغز ز دنیای شرف رو رفتگان

تک تک ساعت ، پایان شب بیداد است

دل من ای زن بدبخت هوس پرور پست

شعله آتش شیرین شکن فرهاد است

حیف از این قلب ، از این قبر طرب پرور درد

که به فرمان تو تسلیم تو جانی کردم

حیف از آن عمر که ، که با سوز شراری جان سوز

پایمال هوسی هرزه و آنی کردم

در عوض با من شوریده چه کردی نامرد

دل به من دادی ؟ نیست ؟

صحبت از دل مکن ، این لانه شهوت ، دل نیست

دل سپردن اگر این است ، که این مشکل نیست

هان ، بگیر ، این دلت ، از سینه فکندم به در

ببرش دور ... ببر

ببرش تحفه ز بهر پدرت ، گرگ پدر

همه گفتن

همه گفتن:
عشقت داره بهت خیانت می کنه!!!…
گفتم: می دونم!!!
گفتن:
این یعنی دوستت نداره  هااااا!…
… گفتم: می دونم!
گفتن:
خره یه روز میذاره میرها تنها میشی !…
گفتم: می دونم!!!
گفتند:
پس چرا ولش نمی کنی؟!!!!…
گفتم: این تنها چیزیه که نمی دونم

آرامش

 

برای آرامشم

شب کافی نیست...

خواب کافی نیست...

دریا کافی نیست...

مرگ کافی نیست....

حتی خدا کافی نیست....

باید تو هم باشی !!!!

تا انگشتانم را در میان انگشتانت غلاف کنم...

چشمان را به چشمانت بدوزم ....

لبانم را در لا به لای لبانت قفل کنم ....

شاید لحظه ایی

حتی اگر شده برای لحظه ایی کوتاه !

فراموش کنم تنهایم

غافل شوم از وجود خود

این تنهایی

این مرگ تدریجی

دیگر مرا به آخر خط رسانده

پایانم چقدر نزدیک است

یا نبودنم را تمرین کن

یا شمعی روشن کن تا حضورت را به چشم خود ببینم

از خودم - همین الان

دیگه باورم شده ندارمت

 

این سکوت و این هوا و این اتاق .. شب به شب به خاطرم میاردت
توی این خونه هنوزم یه نفر ..  نمیخواد باور کنه نداردت 

نمیخواد باور کنه تو این اتاق .. دیگه ما با هم نفس نمیکشیم
زیر لب یه عمر میگه با خودش .. ما که از همدیگه دست نمیکشیم 

به هوای روز برگشتن تو  .. سر هر راهی نشونه میکشه
با تمام جاده های رو زمین .. رد پاتو سمت خونه میکشه 

من دارم هر روزمو بدون تو .. با تب یه خاطره سر میکنم
با خودم به جای تو حرف میزنم .. خودمو جای تو باور میکنم 

توی این خونه به غیر از تو کسی .. دلشو با من یکی نمیکنه
من یه دیوونم که جز خیال تو .. کسی با من زندگی نمیکنه 

تو سکوت بی هوای این اتاق .. شب به شب به خاطرم میارمت
خودمم باور نمیکنم ولی .. دیگه باورم شده ندارمت

ترانه سرا: روزبه بمانی

نیمه شب عشاق

امشب شب یک رنگی ست صد غصه فراموشم

صد شعله زر پوش و  پروانه در آغوشــــــــــــــــم

 

درمانده مباش ساقی این خمره می ناب است

نیمه شب عشـاق و داروغه دگر خواب اســـــت

 

تا صبح نخواهیـم خفت می در کف و لب بر لب

خنجــــر به غلاف داریم آســوده سریم امشـب

 

گو دخترکــــان رقصند جامـم پر اناب اســــــــت

مطرب نــــــــوا سر کن کی جان مرا تاب اسـت

 

غــــم را به بـادم ده ای اشـک دو صــد انگـــور

با نوش تو من باشـم با حـور بهشت محشـور

 

نوشته شده توسط : آقای مشکوک

دی ماه ۹۱

خدایا کفر نمیگویم

 

 

 خدایا کفر نمیگویم

پریشانم

 چه میخواهی تو از جانم؟

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.

 خداوندا اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی ،

 لباس فقر پوشی و غرورت را

برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی

 و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته

 به سوی خانه باز آیی.

 زمین و آسمان را کفر میگویی...

نمیگویی؟ !!!!!!!!

ترانه های نا تمام

سلام بچه ها

توی این قسمت چند تا از ترانه های ناتمومم رو گذاشتم

لطف کنید نظر بدین از کدوم بیشتر خوشتون اومده تا ادامش بدم

چرا ؟

چرا هر جا که من هستم در دروازه هاش بسته ست؟

چرا هرکی که یارم شد از عشق و عاطفه خسته ست؟

 

چرا من باورت کردم با گوشت و پوست این جونم؟

چرا اول قسم خوردی حالا میگی نمیتونم؟

 

چه شبهایی تو رویاهام کنارت گریه می کردم

تو آغوشم که میخوابی فراموشم میشه دردم

 

بازیگر

مث بازیگرا نقشات همه زیبا و خوش رنگه

همه حسهات دروغی و همه حرفات یه نیرنگه

 

تو تورت پهن و بی رنگه مث پروانه آزادم

تلاشم تلخ و بیهوده ست دیگه تو دامت افتادم

 

پر وبالم که می بستی منم معصوم نگاه کردم

گناهم رو نمیدونم ولی جونم فدات کردم

اسم شب

نمیدونم کدوم لحظه دل دیونه مو دزدید؟

چطور شد بی صدا اومد؟چطور اسم شبو فهمید؟

 

کجای قصه پیدا شد؟شاید هم آرزوش بودم!

میپرسم دائم از چشمام چه شد که روبروش بودم؟

 

شریک شوق بیداری دلیل شب نخوابی ها

باید فکر اساسی کرد برای این خرابی ها

 

خود فریبی

از عشق و ایمانم نپرس شرمنده روی توام

بازیچه شرک و هوس درمانده کوی توام

 

من پر ز تکرار غمم از زندگانی خسته ام

چشم امید بی جهت با خود فریبی بسته ام

 

خیسم ولی چشم ترم از شوق و از رویش نبود

با یک سلام می ماند ولی قدرت این گویش نبود

 

ما چون ز دری .....

 

ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشه بامی که پریدیم ، پریدیم

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود

حالا که رماندی  و  رمیدیم ، رمیدیم

کوی تو که باغ ارم و روضه خلد است

انگار که دیدیم ، ندیدیم  ندیدیم

صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن

گر میوه یک باغ نچیدیم ،  نچیدیم

سر تا به قدم تیغ  دعاییم  و  تو غافل

هان واقف دم باش رسیدیم ، رسیدیم

((وحشی)) سبب دوری و این قسم سخنها

آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم

 

" وحشی بافقی "

باده خاص خورده ای ....

دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو نهان مکن

 

چون خمشان بی‌گنه روی بر آسمان مکن
باده خاص خورده‌ای نقل خلاص خورده‌ای بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن
روز الست جان تو خورد میی ز خوان تو خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن
دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن
من همگی تراستم مست می وفاستم با تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن
ای دل پاره پاره‌ام دیدن او است چاره‌ام او است پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن
ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو گر نه سماع باره‌ای دست به نای جان مکن
نفخ نفخت کرده‌ای در همه دردمیده‌ای چون دم توست جان نی بی‌نی ما فغان مکن
کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن
ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن
هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو کای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن
شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن
باده بپوش مات شو جمله تن حیات شو

باده چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن

باده عام از برون باده عارف از درون بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن
از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن

 

پرواز ممنوع !!!!

 گیرم که در باورتان به خاک نشسته ایم

        و ساقه های جوان ما ز ضربه های تبرهاتان زخم دار است

                           با ریشه چه می کنید؟

           گیرم که بر سر این بام، بنشسته در کمین پرنده ای

                     پرواز را علامت ممنوع می زنید

              با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید؟

                              گیرم که می زنید

                              گیرم که می برید

          گیرم که می کشید با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟

وای به حال دگران ...

برو ای یار که ترک تو ستمگر کردم

حیف از آن عمر که در پای تو من سر کردم

عهد و پیمان تو با ما و وفا با دیگران

ساده دل من که قسم های تو باور کردم

به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود

زان همه ناله که من پیش تو کافر کردم

تو شدی همسر اغیارو من از یار و دیار

 

گشتم آواره و ترک سرو همسر کردم

زیر سر بالش دیباست تو را کی دانی

که من از خار و خس بادیه بستر کردم

در و دیوار به حال دل من زار گریست

هر کجا ناله ی ناکامی خود سر کردم

پس از این گوش فلک نشنود افغان کسی

که من این گوش ز فریادو فغان کر کردم

ای بسا شب به امیدی که زنی حلقه به در

دیده را حلقه صفت دوخته بر در کردم

شهریارا به جفا کرد چو خاکم پامال

 

آنکه من خاک رهش را به سر افسر کردم

------------------------------------------------------------------------

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از كوي تو ليكن عقب سرنگران

ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي

تو بمان و دگران ، واي بحال دگران...

 

 

استاد " شهریار "

 

وداع

مي روم خسته و افسرده و زار

سوي منزلگه ويرانه خويش

بخدا مي برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

 

مي برم، تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زينهمه خواهش بيجا و تباه

 

مي برم تا ز تو دورش سازم

ز تو، اي جلوه اميد محال

مي برم زنده بگورش سازم

تا از اين پس نكند ياد وصال

 

ناله مي لرزد، مي رقصد اشك

آه، بگذار كه بگريزم من

از تو، اي چشمه جوشان گناه

شايد آن به كه بپرهيزم من

 

بخدا غنچه شادي بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله آه شدم، صد افسوس

كه لبم باز بر آن لب نرسيد

 

عاقبت بند سفر پايم بست

مي روم، خنده بلب، خونين دل

مي روم، از دل من دست بدار

اي اميد عبث بي حاصل

 

فروغ فرخزاد

نکند موسم سفر باشد -کیوان - خواننده پرواز همای

نکـند موسـم سـفر باشد       ساربان خفته، بی خبر باشد

 

بـوی  بـاران  تـازه می آید      نکند  بوی چـشـم  تـر  باشد

 

سخنی از وفا شنیده نشد       نکند  گـوش خـلق کـر  باشد

 

نکند عشق در برابر عقل      دسـت ، از پـا دراز تر   باشد

 

نکند  در قلمـرو احـساس      کاسـه از آش  داغ تـر  باشد

 

نکند  پرده چون فـرو افـتد         داسـتان ، داسـتان زر  باشد

 

زیراین نیم کاسه های قشنگ      نکـند  کاسـه ی دگـر  باشد

 

دخـتر گلـفـروش مـا  نکـند        یـار  لات  سـر  گـذر   باشد

 

نکند  قـصه ی  گل و بلبل       هـمه پـایینـتر از کمر  باشد

 

نکند آنکه درسِ دین می داد      از خدا ، پاک بی خبر  باشد

 

این زمین روی شاخِ گاوی بود     نکند  روی گـوشِ خـر باشد

 

همچو دروازه بود یک گوشش      نکـند دیـگریـش ،  در باشـد

 

نکند خطبه های قطره ی آب     در دلِ سنـگ، بی اثـر باشد

 

نکـند  گـفـته هـای  آیـیـــنه      از دهـانــش بـزرگـتر  باشـد

 

ایستادن چو سرو در این باغ       نکـند پاسـخـش تـبر  باشـد 

 

نکـند نان  به نرخِ روز شـود      چامه کبریتِ بی خطر باشد 

 

 

نورِ « کیوان » در آسمانِ شب 

 

نکـند پـوچ  و  بـی ثـمر باشـد  

اولین جرعه

 

بکارت گلویم پاره کن!!

                               من امشب اولین جرعه را می نوشم!!

                      بی هراسم ز  گردش دورانها

                                                      من به خوش کامی خود می کوشم!!

                               من عجب دارم از این دلتنگی

                                                                           من دگر دل به کسی نسپارم!!

      خود نگهبان دل خویش شدم

                                           همه شب تا به سحر بیدارم!!!

از خودم - زمستان ۹۰

شعر لری با ترجمه فارسی

هوزِ عاشق

(جماعت عاشق)

کسی دِل خوش وِ ئی دُنیا نِمی کِرد

(کسی دلخوش به این دنیا نمی کرد)

اگر وا هوزِ عاشق تا نِمی کِرد

(اگر با عاشق جماعت تا نمی کرد)

اگر دیری نِوی عشقی نِمی مَن

(اگر دوری نبود عشقی نمی ماند)

کَسی نِه عاشقی رسوا نِمی کِرد

(کسی را عاشقی رسوا نمی کرد)

اگر شیرین وِ خسرو دل نِمی وَست

(اگر شیرین به خسرو دل نمی بست)

چِنو فرهادِنِ شیدا نِمی کِرد

(فرهاد را آنچنان شیدا نمی کرد)

اگر مجنون مِوِی هُمراز لیلی

(اگر مجنون می شد همراز لیلی )

خوشِه آوارَه هر صحرا نِمی کِرد

(خودش را آواره صحرا نمی کرد)

اگر چوپونی وا نِی عاشقونَش

(اگر چوپانی با نی عاشقانه اش)

تیلَه رَه عِشقِ نِه پیا نِمی کِرد؟

(آیا باریکه راه عشق را پیدا نمی کرد؟)

کسی وِ تار وُ پو دِل دُمِ سختی

(کسی با تار و پود دلش دام سختی را)

سرِ رَه نازنینی وا نِمی کِرد؟

(سر راه نازنینی باز نمی کرد؟)

مِوی ظُلماتی ئی دُنیا سراسر

(سراسر این دنیا ظلماتی می شد )

اگر عاشق تَشی وِ پا نِمی کِرد

(اگر عاشق آتشی بپا نمی کرد)

گِمو میکِم که ئی چترِ کیاو هَم

(بگمانم که این آسمان آبی هم)

دِ داغِ عشق یه گر سا نِمی کِرد

(از داغ عشق یک لحظه بارانش بند نمی آمد)

من این روز ها یه حال دیگه ای دارم

من این روز ها یه حال دیگه ای دارم

 همیشه هیچ وقت اینطور نبودم 

همیشه نیمه خالی رو می دیدم

 به فکر نیمه های پر نبودم 

همیشه فکر می کردم زمین پسته

خدا رو سویه قبله میشه پیدا کرد 

همین دیروز سمت این حوالی بود

 یکی در زد خدا رفتو درو وا کرد 

من این روزا یه حال دیگه ایی دارم

 جهان من لباس تازه می پوشه 

منو تو دیگه تنها نیستیم چونکه

 خدا با ما نشسته چای می نوشه 

ملخ افتاده توی خرمن گندم

منم مثل همه از کار بی کارم 

به جای داس شونه تویه دستامه

فقط به فکر گندم زار موهاتم 

اگه بارون به شیشه مشت می کوبه

 بیا اینجا بشین کنار این کرسی 

خدا با دست من دستاتو میگیره تو

 از چشم خدا حالم رو می پرسی 

نه اینکه بی خیال مزرعه باشم

 دیگه باد پاییزی نمی ترسم 

نگو این آسیاب از پایه ویرون شد

 خدا با ماست از چیزی نمی ترسم

من این روزا یه حال دیگه ایی دارم

 جهان من لباس تازه می پوشه 

منو تو دیگه تنها نیستیم چونکه

 خدا با ما نشسته چای می نوشه

با تمام ِ وجود غمگینم

 

با تمام ِ وجود غمگینم
مثل ِ وقتی که زن نمی سازه
مثل ِ وقتی که دوست می میره
مثل ِ وقتی که تیم می بازه

با تمام وجود غمگینم
مثل اوقات تلخ تنهایی
فکر کردن به س ک س با رویا
شرم احساس زود ارضایی

...
با تمام ِ وجود غمگینم
لول ِ تریاک زیر ِ این تخته
دست و پاهامو با طناب نبند
ترک ِ اعتیاد واقعا سخته

با تمام ِ وجود غمگینم
مرگ، جزئی از آرزوم شده
بهتره، شعرمو شروع کنم
باز سیگار ِ من تموم شده

با تمام ِ وجود غمگینم
شادی ام مال ِ سالها قبله
چشم ِ باز ایستاده می خوابم
مثل ِ اسبی که توی اسطبله

با تمام ِ وجود غمگینم
کشورم نفت به جهان می ده
شهرونداش مثل سربازن
همه چی بوی پادگان می ده
افشین مقدم

تنگ بلور وسوسه

امشب مرا مهمان شدی

چون گوهر تابان شدی

خشم خدا از یاد رفت

تا در برم عریان شدی

 

دست تمنا میکشم

بر نازنین گیسوی تو

پایم به زنجیر میکشد

پیچ و خم ابروی تو

 

تو قاتل شمع میشوی

من عازم آغوش تو

تنگ بلور وسوسه

پر میشود از نوش تو

 

از آقای مشکوک - بهار ۹۱

قدغن - شهیار قنبری

آبی دریا ، قدغن
شوق تماشا ، قدغن


عشق دو ماهی ، قدغن
با هم و تنها ، قدغن


برای عشق تازه ،
اجازه بی اجازه...


پچ پچ و نجوا ، قدغن
رقص سایه ها ، قدغن


کشف بوسه ی بی هوا
به وقت رویا ، قدغن


برای خواب تازه ،
اجازه بی اجازه...


در این غربت خانگی
بگو هرچی باید بگی


غزل بگو به سادگی
بگو ، زنده باد زندگی


برای شعر تازه ،
اجازه بی اجازه...


از تو نوشتن ، قدغن
گلایه کردن ، قدغن


عطر خوش زن ، قدغن
تو قدغن ، من قدغن


برای روز تازه ،
اجازه بی اجازه...

غایب از نظر

 

 

 

نه گاو نرت باز می‌شناسد نه انجیربُن
نه اسبان نه مورچه‌گان خانه‌ات.
نه کودک بازت می‌شناسد نه شب
چراکه تو دیگر مُرده‌ای.

نه صُلب سنگ بازت می‌شناسد
نه اطلس سیاهی که در آن تجزیه می‌شوی.
حتا خاطره‌ی خاموش تو نیز دیگر بازت نمی‌شناسد
چراکه تو دیگر مُرده‌ای.

چراکه تو دیگر مُرده‌ای
همچون تمامی مرده‌گان زمین.
همچون همه آن مرده‌گان که فراموش می‌شوند
زیر پشته‌ای از آتشزنه‌های خاموش.

هیچ‌کس بازت نمی‌شناسد، نه. اما من تو را می‌سرایم
برای بعدها می‌سرایم چهره‌ی تو را لطف تو را
کمالِ پخته‌گیِ معرفتت را
اشتهای تو را به مرگ و طعمِ دهان مرگ را
و اندوهی را که در ژرفای شادخوییِ تو بود.

زادنش به دیر خواهد انجامید ـ خود اگر زاده تواند شد ـ
آندلسی مردی چنین صافی، چنین سرشار از حوادث.
نجابتت را خواهم سرود با کلماتی که می‌مویند
و نسیمی اندوهگن را که به زیتون‌زاران می‌گذرد به خاطر می‌آورم.

فدریکو گارسیا لورکا

ترجمه : احمد شاملو

( بچه ها به تابوت و زیبایی که در طراحی اون بکار رفته توجه کردین !!!! )