شباهنگام...

به هنگام طعام...

میگفت مرد بقال با افتخار ...

اين روزها مردم دهکده ما...

هر شهدی را بی کره ام پس می زنند !!!

صبح فردا ..

در اولين ديدار ..

طفلک دخترک !

بکارتش را به پسرک بخشيد !!!

آن هنگام

که پسرک صدايش می زد " عسلم " 

 

شعر : آقای مشکوک